میوه ممنوعه

چقدر این شعر رو دوس دارم....

+ نوشته شده در  ساعت 23:8  توسط گمنام  | 

حس شدید دل گرفتگی...

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:30  توسط گمنام  | 

چینی های قدیم برای اینکه از شر حمله ی دشمنان در امان باشند دیوار بزرگ چین را ساختند؛ اما در صد سال اول ساخت دیوار ، سه بار دشمنانشان بدان نفوذ کرده و با چینی ها جنگیدند.
دشمنان از دیوار بالا نرفتند بلکه به دربانها رشوه داده و از آنها گذشتند.
چینی ها به ساخت بنای سد استوار پرداختند اما برای ساخت نگهبانهایش کاری نکردند غافل از اینکه نیروی انسانی مهمترین مسئله است.
یکی از شرق شناسان می گوید:
برای انهدام یک تمدن ، سه چیز را باید منهدم کرد:
اول) خانواده
دوم) نظام آموزشی
سوم) الگوها و اسوه ها
برای اولی منزلت مادر به عنوان مربی کودکان را متزلزل کن
برای دومی از منزلت معلم بکاه و در جامعه او را بی ارزش کن.
برای سومی منزلت نخبگان و دانشمندان را هدف قرار ده تا کسی آنها را الگوی خویش قرار ندهد.
و چه روزگاریست امروز کشورم که ازهرسه رنج میبرد و کسی نمیداند!!!هنوزم دیر نشده ،درسال جدید با ارسال مطالب آموزنده،افتخار به مفاخر ایران وتقویت خود باوری در جوانان دختران و پسران ...در حفظ وتقویت تمدن و هویت خود کوشا باشیم...
و سهم خود را ادا کنیم

+ نوشته شده در  ساعت 17:38  توسط گمنام  | 

له به ر چاومه دواجار من و ته نیایی 


پیکه وه ده مینینه وه


ئه و ئاگری جگه ره که ی ده کوژیته وه و


منیش بو هه تا هه تایه


ئیتر ئه نووم

+ نوشته شده در  ساعت 15:2  توسط گمنام  | 

نمیدانم که انسانیت را کجای این کره خاکی دفن کرده اند؟!

یا شعور را کجا سنگسار کرده اند!

فریاد کردن انسانیت این روزها جرم شده است...

می گویند داعش علنی مردم را می کشد

اما من کسانی را می شناسم که خون انسان می نوشند در خفا...

آن هم خون کسانی که برای نان شب محتاج اند...

درود بر حیوانات 

حتی درندگان به حال به حال هم نوعانشان ترحم دارند

 انسان تمام حیوانات را شرمسار کرده است

اگر انسانیت چنین است...

درود بر مرگ

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:51  توسط گمنام  | 

هنوز گرمای دستانت را حس میکنم! ....

.

.

..... دستهــایـم را

رویِ صـورتم میــگـــذارم 

بــوی دستــانت

نـوازِشــم میکند....

.

.

.

بــرای زنــدگی

نـــه سقـف می خــــواهم،

نـــه زمیـــن!

نقشــه یِ جغـرافیـای دستهـــایت،

کــافیـست...

+ نوشته شده در  ساعت 18:7  توسط گمنام  | 

و راهی جز ترک جلسه نداشتن در برابر موج ابهامات مردم

فرار را بر قرار ترجیح دادن 

و در رفتن

 

 

خدا با ماست...

+ نوشته شده در  ساعت 0:21  توسط گمنام  | 

در میان دل و هوش

من مدت هاست که حیرانم

خدایا رهی بازکن

که ویلانم

که ویلانم

+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط گمنام  | 

پنج شنبه 

روز ملاقات خوبی و بدی

مهمترین روز زندگی ام

+ نوشته شده در  ساعت 17:26  توسط گمنام  | 

 مهندس جان 
روزت مبارک و یادت جاودان
دوستت دارم
خلا نبودنت در این دیار کاملا مشهود است.
روحت شاد

+ نوشته شده در  ساعت 15:50  توسط گمنام  | 

گاهی لازم است آدم با خودش کمی خلوت کند
خودش را بیرون ببرد و کمی قدم بزند
یا با خودش شامی بخورد و نوشیدنی بنوشد
صحبت کند و قهقه بزند
و آخر شب زیر دانه های برف، چترت را باز کنی و قدم زنان از رنج دوری با خودش بگوید و...
خیلی وقت بود که دلم براش تنگ شده بود

+ نوشته شده در  ساعت 14:45  توسط گمنام  | 

یک...

یک نگاه می تواند نابودگر تر از هزار بمب مخرب باشد

آن هم همان نگاهی که روزگاری با چشمانش عشق می ورزید

فقط عادی نگاهم کن

نا با کینه و نه با عشق

ساده نگاهم کن

+ نوشته شده در  ساعت 0:31  توسط گمنام  | 

چون....

من که میدانستم پایان این راه چیست

اما

خودم را به تو سپاردم در این راه

روزگارمان گذشت و گذشت

چون به پایان رسیدیم من بد شدم و بر تو سخت گذشت؟

و تو .....

کاش من با اهریمن رو در رو می شدم و این تو را نمیدیدم

افسوس و صد افسوس

شاید این توی واقعیست و آن یکی توهم بود

+ نوشته شده در  ساعت 0:46  توسط گمنام  | 

یا من بی جنبه ام یا واقعا سخت است دیدن چهری واقعی بعضی انسان ها

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:31  توسط گمنام  | 

 مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‏گویی بر‌آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

+ نوشته شده در  ساعت 22:6  توسط گمنام  | 

"بدون مخاطب خاص"

 

من در تند باد اتفاقات

در میان انبوه چشم ها

در میان هیاهوی روزانه

به دام تو گرفتار شدم

سرکش بودم رام شدم

گرفتار شدم ... گرفتار شدم ...

من گرفتار عشقی نافرجام شدم

رسیدن محال است

ماندن خطرناک است

من به خلوتگاه خود باز می گردم

آری

به تنهایی...

 

 

"بدون مخاطب خاص"

+ نوشته شده در  ساعت 1:24  توسط گمنام  | 

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید


مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

+ نوشته شده در  ساعت 23:50  توسط گمنام  | 

من همانی شدم که تو مرا خواندی


+ نوشته شده در  ساعت 0:10  توسط گمنام  | 

یلدا


شب یلدا و زلف یار
هیچ نخواهم دگر

جز... 
لطف پروردگار
...

+ نوشته شده در  ساعت 22:11  توسط گمنام  | 

آشوب

مرا دو پا هست و هزاااااااااار راه

مرا یک مغز و هزااااااااااااااااااااااااااااار فکر

از عمودی بودنم خسته ام

دوس دام در راستای افق دراز بکشم و برای همیشه افوقی شوم


+ نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط گمنام  | 

دلشوره ی ملاقات

از لابه لای قطرات باران
بالا میروم عریان
تا دستم به ابرها برسد
بر روی تکه ابر محزونی قرار ملاقاتی با خدا دارم
من امشب سفیر خواسته های ناتمام خود و زمینیانم
ابرها گریه میکنند امشب
چه شب غمگینی!

در این اندیشه که...
از او خواهم پرسید:
خداوندگارا
رسالت این اختراعت چیست؟؟؟
وظیفه ات در مقابل دست نشانده ات چیست؟؟؟
خداوندگارا
.... . خداوندگارا .... و خداوندگارا ...

در این اندیشه هایم
و هنچنان بر روی همان تکه ابر...
نگاهی به ساعتم می اندازم
ساعت، گرگ و میش بامداد است
باز هم من رفتم و او نیامد

چه خداوند عجیبی
در این شبهای پاییزی

+ نوشته شده در  ساعت 14:25  توسط گمنام  | 

فصل سرد دوستی

کنار بخاری اتاقم نشسته ام و بتو را به خود پیچیده ام

اما عجب سرد است امشب

نه پاییز است و نه زمستان

اواخر پایان فصل دوستی است و خاطرات سبزت، یکی پس از دیگری از چشم هایم بر زمین

فرود می آیند

نه رهگذری هست و نه تاکسی برای سوار شدن

این مسیر را باید پیاده و تنها بروم

با کمری خسته و کوله باری از احساساتی ناخواسته و عمیق

میروم تا به تنهایی برسم

آری تنهایی

همان چیزی که گم کرده بودم

.

.

.

درود بر تنهایی ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:26  توسط گمنام  | 

آن مرد طبر دارد

مردی با طبری

با کاسه ی چشمی پر اشک

مردی با طبری در دست

با زانویی لرزان

کناری درخت تنومندی نیست

مردی با طبری تیز

با عزمی ناجزم

با تصمیمی نا قاطع

طبر را بر بالای سر می نهد

و مردد طبر را بر زمین مینهد

اشک میریزد و میخندد

بر نهال احساسی که خود کاشت

اکنون باید طبر زد؟!

مردی با طبری در دست

نمیداند نهال احساس را ریشه کن کند یا نکند

مردی مُردد با طبری با قلبی با چشمی گریان و زانویی لرزان ...

طبر را بر سر می نهد و دوباره باتردید آن را بر زمین مینهد

نمیداند خود را ریشه کن کند یا نهال احساسش را

نمیداند و نمیداند

تا اینکه در کنار نهال جوان

بر زمین می افتتد و میخوابد

نهال را چه شد؟؟؟

مرد بر می خیزد یا همانجا می میرد

بیدار شدنی لازم است

آری بیداری....

+ نوشته شده در  ساعت 22:47  توسط گمنام  | 

از زمینی... ؟؟؟ یا از آسمان... ؟؟؟

من خود را هنوز نمی شناسم

اما تو را خوب می شناسم

که باران سخاوتش را از تو گرفت

و بلبل با عشق تو میخواند

و آبشار ز شوق تو غرش میکند

و من ...

از تو آموختم که می شود

بخشید...

همه چیز را....

+ نوشته شده در  ساعت 0:53  توسط گمنام  | 

آیدا در آینه

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی
خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

+ نوشته شده در  ساعت 1:22  توسط گمنام  | 

گه‌ر سێوێک بوو

گه‌ر سێوێک بوو
له تی ده‌که‌مگه‌ر سێوێک بوو
له‌تی ده‌که‌م
له‌تێک بۆ خۆم له‌تێک بۆ تۆ
بزه‌یێک بوو
له‌تی ده‌که‌م
له‌تێک بۆ خۆم له‌تێک بۆ تۆ
خه‌فه‌تێک بوو
به‌شت ناده‌م
هه‌ڵی ده‌گرم بۆ دوا په‌تۆ!
(عه‌بدوڵڵا په‌شێو )

+ نوشته شده در  ساعت 10:47  توسط گمنام  | 

اووووج لذت


+ نوشته شده در  ساعت 17:56  توسط گمنام  | 

پس باش

اینجا من بر مه روی شیشه ها نه قلب میکشم و نه عشق مینویسم

نه از کلاغ ها قار قار میشنوم و نه از بلبل ها آواز
نه از مطرب نوا و نه از باد
من تهی شده ام از خود
نه خود را میشناسم و نه آنکه روبروی من در آینه می ایستد
گویا با زندگی دفن شده ایم
حال عجیبی ست
ابرها هم نه حس باریدن دارن و نه نگاه کردن بر زمین
هیچ چیز جای خودش نیست
سایه ام دیگری را دنبال میکند

هیچ چیز هم وارونه نیست

خلاصه بگم...
تو اگر نباشی
هیچ چیز نیست
نه قلب حک شده روی مه شیشه
نه آواز پرندگان و نوای مطرب و باد
نه خودم نه زندگی و نه هیچ چیز دیگر

پس... بااااااش 

+ نوشته شده در  ساعت 1:28  توسط گمنام  | 

بهار طبیعت آمد و بهار من ناپیداست

شادی من به دیدن گل و چمن نیست

شادی من ... به شادی دل توست

حزن تو پاییز می آورد حتی در بهار

لبخندت بهار می آورد حتی در اوج زمستان

+ نوشته شده در  ساعت 23:49  توسط گمنام  | 

تسلیت

همه میروند و آغاز رفتن از

عزیزترین هاست


دوست همیشه حاضر در صحنه ی قلب من ...

وقتی خبر راشنیدم ...

بی اختیار ماتم گرفت

و انگار سالها بود که او

 را میشناختم

همه میروند ... دیر یا زود نوبت ما هم خواهد شد

صبر پیشه کن که راهی جز صبر در غم فراق یاران نیست

روحش شاد و یادش در دل ها جاودان ...

زندگی ادامه دارد...

......

یادمه که با فراق عزیزترینم از دنیا

احساس درد شدیدی درناحیه کمرم داشتم

و گوی زندگی بدون او دیگر میسر نخواهد بود

ولبخند را بر لبانم قدغا کردم

اما نمی شود

این قانون است

و رفتن راهی ست که باید همه تجربه کنند

احساست را از اعماق وجودم میفهمم و در اندوهت شریکم

روحش شاد

+ نوشته شده در  ساعت 14:23  توسط گمنام  | 

مطالب قدیمی‌تر