X
تبلیغات
درود بر تنهایی...

درود بر تنهایی...

"بدون مخاطب خاص"


من در تند باد اتفاقات

در میان انبوه چشم ها

در میان هیاهوی روزانه

به دام تو گرفتار شدم

سرکش بودم رام شدم

گرفتار شدم ... گرفتار شدم ...

من گرفتار عشقی نافرجام شدم

رسیدن محال است

ماندن خطرناک است

من به خلوتگاه خود باز می گردم

آری

به تنهایی...



"بدون مخاطب خاص"

+ نوشته شده در  ساعت 1:24  توسط ژیار  | 

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید


مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

+ نوشته شده در  ساعت 23:50  توسط ژیار  | 

من همانی شدم که تو مرا خواندی


+ نوشته شده در  ساعت 0:10  توسط ژیار  | 

یلدا


شب یلدا و زلف یار
هیچ نخواهم دگر

جز... 
لطف پروردگار
...

+ نوشته شده در  ساعت 22:11  توسط ژیار  | 

آشوب

مرا دو پا هست و هزاااااااااار راه

مرا یک مغز و هزااااااااااااااااااااااااااااار فکر

از عمودی بودنم خسته ام

دوس دام در راستای افق دراز بکشم و برای همیشه افوقی شوم


+ نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط ژیار  | 

دلشوره ی ملاقات

از لابه لای قطرات باران
بالا میروم عریان
تا دستم به ابرها برسد
بر روی تکه ابر محزونی قرار ملاقاتی با خدا دارم
من امشب سفیر خواسته های ناتمام خود و زمینیانم
ابرها گریه میکنند امشب
چه شب غمگینی!

در این اندیشه که...
از او خواهم پرسید:
خداوندگارا
رسالت این اختراعت چیست؟؟؟
وظیفه ات در مقابل دست نشانده ات چیست؟؟؟
خداوندگارا
.... . خداوندگارا .... و خداوندگارا ...

در این اندیشه هایم
و هنچنان بر روی همان تکه ابر...
نگاهی به ساعتم می اندازم
ساعت، گرگ و میش بامداد است
باز هم من رفتم و او نیامد

چه خداوند عجیبی
در این شبهای پاییزی

+ نوشته شده در  ساعت 14:25  توسط ژیار  | 

فصل سرد دوستی

کنار بخاری اتاقم نشسته ام و بتو را به خود پیچیده ام

اما عجب سرد است امشب

نه پاییز است و نه زمستان

اواخر پایان فصل دوستی است و خاطرات سبزت، یکی پس از دیگری از چشم هایم بر زمین

فرود می آیند

نه رهگذری هست و نه تاکسی برای سوار شدن

این مسیر را باید پیاده و تنها بروم

با کمری خسته و کوله باری از احساساتی ناخواسته و عمیق

میروم تا به تنهایی برسم

آری تنهایی

همان چیزی که گم کرده بودم

.

.

.

درود بر تنهایی ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:26  توسط ژیار  | 

آن مرد طبر دارد

مردی با طبری

با کاسه ی چشمی پر اشک

مردی با طبری در دست

با زانویی لرزان

کناری درخت تنومندی نیست

مردی با طبری تیز

با عزمی ناجزم

با تصمیمی نا قاطع

طبر را بر بالای سر می نهد

و مردد طبر را بر زمین مینهد

اشک میریزد و میخندد

بر نهال احساسی که خود کاشت

اکنون باید طبر زد؟!

مردی با طبری در دست

نمیداند نهال احساس را ریشه کن کند یا نکند

مردی مُردد با طبری با قلبی با چشمی گریان و زانویی لرزان ...

طبر را بر سر می نهد و دوباره باتردید آن را بر زمین مینهد

نمیداند خود را ریشه کن کند یا نهال احساسش را

نمیداند و نمیداند

تا اینکه در کنار نهال جوان

بر زمین می افتتد و میخوابد

نهال را چه شد؟؟؟

مرد بر می خیزد یا همانجا می میرد

بیدار شدنی لازم است

آری بیداری....

+ نوشته شده در  ساعت 22:47  توسط ژیار  | 

از زمینی... ؟؟؟ یا از آسمان... ؟؟؟

من خود را هنوز نمی شناسم

اما تو را خوب می شناسم

که باران سخاوتش را از تو گرفت

و بلبل با عشق تو میخواند

و آبشار ز شوق تو غرش میکند

و من ...

از تو آموختم که می شود

بخشید...

همه چیز را....

+ نوشته شده در  ساعت 0:53  توسط ژیار  | 

آیدا در آینه

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی
خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

+ نوشته شده در  ساعت 1:22  توسط ژیار  | 

گه‌ر سێوێک بوو

گه‌ر سێوێک بوو
له تی ده‌که‌مگه‌ر سێوێک بوو
له‌تی ده‌که‌م
له‌تێک بۆ خۆم له‌تێک بۆ تۆ
بزه‌یێک بوو
له‌تی ده‌که‌م
له‌تێک بۆ خۆم له‌تێک بۆ تۆ
خه‌فه‌تێک بوو
به‌شت ناده‌م
هه‌ڵی ده‌گرم بۆ دوا په‌تۆ!
(عه‌بدوڵڵا په‌شێو )

+ نوشته شده در  ساعت 10:47  توسط ژیار  | 

اووووج لذت


+ نوشته شده در  ساعت 17:56  توسط ژیار  | 

پس باش

اینجا من بر مه روی شیشه ها نه قلب میکشم و نه عشق مینویسم

نه از کلاغ ها قار قار میشنوم و نه از بلبل ها آواز
نه از مطرب نوا و نه از باد
من تهی شده ام از خود
نه خود را میشناسم و نه آنکه روبروی من در آینه می ایستد
گویا با زندگی دفن شده ایم
حال عجیبی ست
ابرها هم نه حس باریدن دارن و نه نگاه کردن بر زمین
هیچ چیز جای خودش نیست
سایه ام دیگری را دنبال میکند

هیچ چیز هم وارونه نیست

خلاصه بگم...
تو اگر نباشی
هیچ چیز نیست
نه قلب حک شده روی مه شیشه
نه آواز پرندگان و نوای مطرب و باد
نه خودم نه زندگی و نه هیچ چیز دیگر

پس... بااااااش 

+ نوشته شده در  ساعت 1:28  توسط ژیار  | 

بهار طبیعت آمد و بهار من ناپیداست

شادی من به دیدن گل و چمن نیست

شادی من ... به شادی دل توست

حزن تو پاییز می آورد حتی در بهار

لبخندت بهار می آورد حتی در اوج زمستان

+ نوشته شده در  ساعت 23:49  توسط ژیار  | 

تسلیت

همه میروند و آغاز رفتن از

عزیزترین هاست


دوست همیشه حاضر در صحنه ی قلب من ...

وقتی خبر راشنیدم ...

بی اختیار ماتم گرفت

و انگار سالها بود که او

 را میشناختم

همه میروند ... دیر یا زود نوبت ما هم خواهد شد

صبر پیشه کن که راهی جز صبر در غم فراق یاران نیست

روحش شاد و یادش در دل ها جاودان ...

زندگی ادامه دارد...

......

یادمه که با فراق عزیزترینم از دنیا

احساس درد شدیدی درناحیه کمرم داشتم

و گوی زندگی بدون او دیگر میسر نخواهد بود

ولبخند را بر لبانم قدغا کردم

اما نمی شود

این قانون است

و رفتن راهی ست که باید همه تجربه کنند

احساست را از اعماق وجودم میفهمم و در اندوهت شریکم

روحش شاد

+ نوشته شده در  ساعت 14:23  توسط ژیار  | 

ترا من چشم در راه نی ام

ترا من چشم در راه نی ام

که دیگر نمی آیی

میروم با قایق سهراب 

....

دل من گرفته زینجا

هوس سفر دارم....

لازم نیست دگر که بیای

من در خویش می جویم تو را

در آن ته ته

درهمان صندقچه....

+ نوشته شده در  ساعت 15:33  توسط ژیار  | 

91

در آخرین لخظات سال 91 هستیم

من همیشه یه جمع بندی کلی تو دلم انجام میدم

نسبت به کارهای که در این یک سال کردم

خوبی هام...

بدی هام...

دوستام...

و شاید تعداد بسیار اندی از کسانی که با من مشکل دارند و منم با اونها مشکل دارم

امسال از نظر فعالیت و چیزای جدیدی که یاد گرفتم، بسیار عالی بود

دوستان جدیدی پیدا کردم که همه شون گل های بی نظیری هستند و به داشتن همچین دوستانی افتخار میکنم

سعی کردم قبل از سال با یکی دو نفر که مشکلات کوچولوی داشتم حلش کنم

و سال رو با دلی خالی از هر گونه بدی تحویل بدم

هرچند به باور من سال تحویل برای انسان زمانیست که در درونش تحول ایجاد کنه

و با نگرشی جدید به اطراف و دنیا نگاه کنه

یه مشکل اساسی که در بین انسان ها هستش اینه که سر سال از هم حلالیت می طلبند برای کارهایی که کردند و بعد از قدم نهادن در سال جدید کینه ها و کدورت ها در دلها هنوز وجوددارد

و وقتی که تقی به توقی می خوره روز از نو و روزی از نو...

به باور من وقتی انسانی از دیگری طلب حلالیت کرد یعنی مشکلات باید shfit+delete بشهو رکاوری هم نتونه اونو برگردونه

وقتی انسان اندر آینده میفکره هیچ تضمینی نیست که سال آینده همین امروز من اینجا باشم

و ممکن است که دیگه کسی نباشه این صفحه رو بروز کنه

پس چرا بدی ... چرا دشمنی و صدها چرای دیگه...

دوستان عزیزم بدانید که از ته دل دوستتان دارم و دوست داشتن هدیه زیبای خداوند است که من از آن بی بهره نیستم و آن را از کسی دریغ نمی کنم

خلاصه سال نو مبارک این نوشته در سال 91 شروع و در سال 92 تموم شد

در کل از سال 91 رضی بودم

خخخخخخ

سال خوبی داشته باشید دلی شاد و بدنی سالم



+ نوشته شده در  ساعت 15:43  توسط ژیار  | 

امروز

پیراهن سبز خود را به تن کرده امروز طبیعت

و من در اوج آرامش به دور دستها خیره شده ام

مردی که شخم میزند

و تک کلاغی که روی تک درختی مشغول تمیزکردن منقارش است

و جاده ایی

و من و دور دست ها

و پیراهن سبز طبیعت

&&&&&&

سکوت...

سکوتی بیش از حد

گوش هایم را مینوازد

آرامشی عمیق اینجاست

و من در اوج آرامشم

نسیمی فرح بخش از لابه لای موی هایم در حال عبور است

و من عبورش را با تک تک سلول هایم احساس میکنم

گویا با بدنم در گفتگوست

و من خودرا به آرامش می سپارم

و آرامش مرا به نسیم خنک و فرح بخش میسپارد

&&&&&

واق واق کردن سگ نگهبان

گاهی سکوت را میشکند

اینها همه نوید ان است که

 بهار طبیعت در راه است و بهار من ناپیداست

-------------------------------------------------------

شب میشود

و سو سو کردن تک ستاره هایی نمایان است

یکی یکی اضافه میشوند

و روشنایی آسمان کمتر

کلاغ هم به آشیانه اش رفته است و سگ نگبان در آرامش

و آن درو دستها هم ناپیدا

و من خود را به نسیم شبانگاهی و خوشه پروین میسپارم

راه شیری کمکم ظاهر میشود ، جاده ی ستارگان ....

آسمان صاف است

احنای ماه شب اول ... شباهت عجیبی با انحنای گونه های تو دارد

اینجا واقعا زیباست

گوش هایم بیکار بیکاراند

چیزی برای شنیدن نیست

صدای تپیدن قلبم را میشنوم

و شریان خون از میان رگ هایم

و احساس سلول های ششهایم را از تنفس هوای تازه می فهمم

زمین تاریک است و آسمان روشن

جای تو هم که خالی خالیست

چه در میان ستارگان و چه درکنار من

+ نوشته شده در  ساعت 1:32  توسط ژیار  | 

بدرود

درگرگ و میش بامداد

با دستهایی قایم شده در جیب هایم  از دست سرما

کفشهایی نیمه خیس

کلاه کاپشنم را میکشم روی سر و بخشی از صورتم

هدفن ام را در گوشم می نهم

و در امتداد این جاده، آهسته و لنگ لنگان میروم

سهم من از این جاده به اندازه ی شانه هایم است

نه بیشتر و نه کمتر

نمی شود دور دورها را دید

آری ... اینجا کمی مه است

هوا هم خنک و دلپذیر و مرطوب

برفها را میبینم که التماس سرما میکنند و سبزه ها التماس  گرما از زمین

و من هم وجود تو را التماس میکنم

برفها آب خواهند شد

آنها خواهند مرد و مرگ برف آغازیست برای رویش سبزه

جدال مضحکی ست میان سبزه و برف

من ادامه میدهم

و اکنون کفش هایم کامل خیس

احساس سرما نمیکنم

و از زمین هم التماس گرما نمیکنم

من تو را التماس ....

صدای گنجشک ها جاده را فرا گرفته است

آری آنها بیدار شده اند

و خرگوش هایی عرض جاده را طی میکنند

برش خورشید در افق زیبا و دیدنی ست

مه هم در هوا محو شد همچنان که من در هوای تو محوم

و همچنان میروم ...

به کجااااااا؟

نمیدانم

شاید به همیشگی و جاودانگی

آن هم با کفشهایی خیس

من نگرانم

قدم در راهی نهاده ام که از پایان آن بی خبرم

گرچه این راه بسیار زیباست

جدال برف و سبزه

جنگ مه و آفتاب

و کفشهای خیس من

و هدفن ام

.....


جیبهایم از حضور دستانم خسته شده اند

و دستهایم در آرزوی لمس گونه های تو پریشانند

و همچنان در افق قدم زنان و لنگ لنگان در حرکت

بیشه زارهای آن سوی جاده مرا فرا میخوانند

در آن وارد میشوم

آخرین تکه ها سپید جامه ی پاره پوره  برف آنجاست

و بفشه هایی در حال رویش

برف در جدال با بنفشه، سرشار از عطر این گل های کوچک، جان می سپارد

همچنان که من مستم از بوی تو

هدفونم همچنان آهنگ طبیعت را مینوازد

وقلب آهنگ تو را .....


راهم را از جاده به بیراه ها میکشانم

جای کفشهایم روی خاک خیس شده از باران دیشب پیداست

همچنان که رد تو از حضور دیروزت بر قلبم نمایان است

زیر درخت بزرگ بالای آن تپه خواهم ایستاد

هدفونم خاموش شده

و کفشهایم خشک شده اند

بنفشه و سبزها روییدند

و دستهایم را از جیب هایم بیرون کشیدم اما...

لمس نکردن گونه های تو همچنان باقیست

به آن درخت بزرگ کهنسال هم رسیدم

همین جا کنار این سبزه ها خواهم خوابید...

خواهم خوابید

خواهم خوابید به امید ....

بدرود

+ نوشته شده در  ساعت 2:29  توسط ژیار  | 

هشتمین عجایب

بی شک " آغوش تو "

هشتمین عجایب دنیاست

واردش که میشوی زمان بی معنا میشود!

هیچ بُعدی ندارد...

بی آنکه نفس بکشی روحت تازه میشود!

تمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید...


برچسب‌ها: هشتمین عجایب
+ نوشته شده در  ساعت 19:16  توسط ژیار  | 

گله کن از من

تک تک سلولهایم خسته اند

چشمهایم بالا نمی آیند

روز در پی روز و شب در پی شب

زانو های خسته و مغزی آشفته

مدتی ست که از کلبه ام دورم.

تو که نمیدانی

کاش نیوتون بود و فرمولی برای فشار موجود بر انسانها را می نوشت

گله کن از من

من خودم را فراموش میکنم گاهی..........

+ نوشته شده در  ساعت 0:45  توسط ژیار  | 

معشوق کجاااااااست؟


+ نوشته شده در  ساعت 0:33  توسط ژیار  | 

+ نوشته شده در  ساعت 16:45  توسط ژیار  | 

تو که نیستی 

هیچ کس نیست

تو که بیماری 

هیچ کس سرحال نیست

توکه حالت گرفته بشه

اینجا خسوف میشه

...

+ نوشته شده در  ساعت 22:54  توسط ژیار  | 

زالوها تو را دوست دارند

من و تو یکی نیستم  ای دیو سیاه پلید

من به پاکی آفتابم و تو به آلودگی زخم چرکین یک خوک کثیف

زالوها تو را دوست دارند

و از من متنفر...

(فقط خواستم با کلمات کمی بازی کنم مخاطب خاص عزیز)

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط ژیار  | 

هاردی: فردا دم آفتاب اعداممون میکنن...

لوورل: کاش فردا هوا ابری باشه!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 0:18  توسط ژیار  | 

کـــی بـــود ?؟؟!??؟

زمستانی سرد...

شبی سرد وتاریک

آسمانی گرفته و ابری

مهتابی پشت ابرهاست

و من چای یخ زده ام را می نوشم

بخاری کلبه ام در حال خاموشی ست

ذخیره هیزمم در حال اتمام

صدای در می آید

این وقت شب پشت در کیست؟

چه ملاقات زیبای...

غافلگیرم کرد

و چه به موقع آمد ....

مهمان من، این وقت شب کی بود؟؟؟

( در "نظر" جوابشو دادم)

+ نوشته شده در  ساعت 23:15  توسط ژیار  | 

مانند یک ....

من در برابر علاقه ی تو

مانند یک کاسه خاکم که یک لوبیای سحرآمیز درش کاشته باشی

من دربرابر عشق تو

 مانند یک استکان کوچیک آبم که یک قرص جوشان درش انداخته باشی

من در برابر احساست 

مانند یک ....

+ نوشته شده در  ساعت 20:0  توسط ژیار  | 

ســفــــیـــــد پر رنگ

+ نوشته شده در  ساعت 1:42  توسط ژیار  | 

کانون گرم خانواده

مامان مامان ... بابام کووو...؟

رفته صف هویج بچه جون ....


برچسب‌ها: کانون گرم خانواده
+ نوشته شده در  ساعت 1:38  توسط ژیار  | 

مطالب قدیمی‌تر